خاطره ای از رضا محجوبی ( از زبان حبیب اله نصیری فر )
مرحوم علی اکبر هوشیار دوست نزدیک هنرمند وارسته و بی آلایش زمان خود رضا محجوبی بود و هر گاه بر حسب مورد ، سخنی از رضا بمیان میامد .
خاطرات متنوعی از او نقل میکرد که از جمله آن خاطره ایست که بیشتر اوقات به تکرار میگفت و برایش بسیار شیرین بود .
عموم هنرمندان قدیمی موسیقی باین صفت بارز انسان دوستانه رضا محجوبی واقف هستندکه آن هنرمند پاک طینت ، اصلا و ابدا بمادیات دنیا وقعی نمیگذاشت و اگر هم گاهی از دوستانش وجهی را میپذیرفت ، صرفا برای انسانهای مستمند و محرومین محتاجی که خود آنها را میشناخت بود و از اینگونه سخنها ، داستانها بر سر زبانهای دوستداران او جاری است و اگر بخواهیم از این نوع خاطرات نقل کنیم ، خود مجموعه ای بزرگ را تشکیل میدهد . بنابر این خاطره ای که به نقل آن میپردازم ، از این قبیل نیست و از آنجائیکه متاسفانه هنوز کسی پیدا نشده است که در اطراف زندگی او و مسائل روحی و زوایای افکار بلندش ، مطالعه و تحقیق جامعی انجام دهد ، از این جهت صحنه ای از عوالم تنهائی او را از این داستان بدست میدهیم ، تا شاید انسانهای علاقمند فهیمی که در پی آنالیز هنر و هنرمندان میهن عزیزمان ایران هستند ، سیاق مطلب را دنبال نمایند و انشاءاله به نتایج ارزشمندی برسند.
و این هم قصه ای از آن بزگ مرد موسیقی ما که آقای هوشیار بارها برایم نقل کرده و بنده هم برای دوستداران او مینویسم :
شب از نیمه گذشته بود و من غرق در افکار پریشان ، بقصد گریز از آلام خفقان آوری که گریبانم را گرفته بود ، از خانه بیرون آمدم و بدون هدف سوار اتومبیل شدم و از خیابان پهلوی سابق ( ولی عصر ) بالا رفتم .
نمیدانستم بکجا میروم ، آنقدر میدانستم که باید خود را از چهار دیواری خانه بیرون بکشم . این تصور در مخیله ام قوت گرفته بود که اگر از حصار و محیطی که افکار مغشوش و نا امید کننده موذی بمن هجوم آورده است فرار کنم ، میتوانم از قید این افکار نیز خلاص شوم .
براه افتادم ، نمیدانم چه مدت و چقدر راه پیمودم و بچه نحوی این راه را طی کردم ، نمیدانم ، همینقدر متوجه شدم که در سربالائی ولنجک ، در کنار درختی که جویبار موزونی از کنارش میگذشت ، در سایه روشن مهتاب ، قیافه ای آشنا ، نظرم را جلب کرد .
در آن حال آنقدر در خودم غوطه ور بودم که در بادی امر ، با وجود دیدن آن وجود آشنا ، از کنارش گذشتم و او را نشناختم . پس از طی مسافتی بخود آمدم و نقش آن آشنا در ذهنم جان گرفت .
اتومبیل را نگه داشتم . بعد از چند لحظه که افکار خود را متمرکز کردم از اتومبیل پیاده شدم و بسوی آشنائیکه مرا متوجه خود کرده بود ، براه افتادم .
شب آرام بود و جز موسیقی دسته جمعی جیرجیرکها و ترنم جوی باریکی که از کنار خیابان سرازیر بود صدائی بگوش نمیرسید .
از دور شبح رضا ، ویولونیست آواره شهرمان را تشخیص دادم . هنرمند عزیزی که دیدارش همیشه میسر نبود و در آن حالت موهبتی بود که تصورش را هم نمیتوانستم در ذهن خود مجسم کنم .
در آن وضع روحی خرابم چه کسی بهتر از رضا میتوانست تسکین غم و اندوهم باشد ؟.
با ناباوری و اشتیاق بسیار بسوی او براه افتادم ، انگاشتم تمام درد درون با دیدن وجود سبکبار او تسکین پیدا میکند . این تصورم واهی نبود بلکه مبتنی بر واقعیتی بود ملموس و ثابت شده . زیرا که او با تمام دوستانم فرق داشت .
در وجودش نوعی وارتگی و آزادمنشی صمیمانه ای بود که در هیچیک از دوستانم نمیشد قیاس کرد . و من وجود لطیف و با احساسی را هرگز در دیگری ندیدم .
در آن یک مشت پوست و استخوان ، مناعتها ، بزرگواریها و احساسهائی بود که مولانا و حافظ را بیادم میاورد .
زمانیکه با او مینشستم و صحبت میکردم ، دنیا در نظرم جلوه ای دیگر غیر از شناختی که داشتم ، بنظر میامد .
زمانیکه در خلوت احساس او میگذراندم ، از دنیای خاکی و مسائل روزمره اجتماعی ، فرسنگها فاصله میگرفتم و خود را سبکبار و آزاد حس میکردم . راه یافتن بدنیای قشنگ و بی رنگ او کار ساده ای نبود . جوهری خاص میخواست تا بتوان لااقل تا اندازه کمی دنیای او را دریافت و این کار از عهده هر آدمی که اسیر دنیای مادی و رنگ آمیز خود بود ، میسر نبود .
خود را در برابر او خرد و کوچک حس میکردم . با این وجود شوقی دردلم بود که بدنیای زیبا و بی ریای او راهی پیدا کنم و لحظه ای در پناه اندیشه والایش ، سرپوشی بر افکار مفید و بیهوده خود بگذارم .
چگونه امکان داشت بدنیای اثیری و پاک او راه یافت ؟!! بسوی او آهسته گام برمیداشتم و شرمنده از اینکه چگونه میتوان بوجود نازک و لطیف تر از برگ گل او نزدیک شد .
سرانجام شوق دیدار مرا بسوی رضا کشانید و در دو قدمی او میخکوب شدم و با چشمانی حیرت زده دیدم که سر به آسمان بلند کرده و زیر لب نجوا میکند . هر چه بیشتر دقت کردم ، کمتر حرفش را میشنیدم . زمانی گذشت . یک ساعت ، دو ساعت یا بیشتر .
خدایا رضا با چه کسی حرف میزند ؟ ، چه میگوید ، چه مقصودی دارد ؟ نفهمیدم !! بالاخره بخود جرئت دادم و خطاب باو گفتم :
رضا چه میکنی ؟
وجودم را حس نکرد و همچنان سر بسوی آسمان چشمان ساده و آرامش را بماه دوخته و با آن حرف میزند .
شب های دوازده یا سیزدهم ماه بود ، درخشش مهتاب بروی صورت لاغر و تکیده رضا ، حالتی روحانی و دلنشین را بوجود آورده بود . رضا همچنان سر بسوی ماه داشت و با آن حرف میزد . سرانجام پس از چند لحظه دوباره خطاب باو گفتم :
رضا چه میکنی ؟ با کسی حرف میزنی ؟
منتظر جواب او شدم ولیکن او همچنان غرق در دنیای زیبای خود بود و انگار هیچ کس را در آن حال حس نمیکرد .
دیگر چیزی نگفتم و تحت تاثیر حال او ، بجای خود ایستادم . پس از چند لحظه چشمان نافذ و نگاه مهربانش را بمن دوخت و گفت :
با ماه خانم صحبت میکنم .
پس از مکث کوتاهی با صدای کشدار و آرامی گفت :
برو ، برو مرا تنها بگذار .
بمحض آنکه خواستم جمله دیگری بگویم ، هنوز کلام اول را را ادا نکرده بودم تکرار کرد :
برو مرا تنها بگذار . امشب میخواهم با ماه خانم حرف بزنم ، با ماه خانم جونم .
میدانستم که نباید حال او را بهم زد و با گفتار بیهوده پریشانش کرد . چند قدم عقب عقب راه رفتم و آهسته و با احتیاط گفتم :
رضا جون ، ماه خانوم ، خونه ی ما هم هست . بیا با هم بریم خونه ما ، از روی ایوان ، آن ماه خانومو تماشا کن .
این جمله را با اندکی بیم ادا کردم ، چه میترسیدم از این گفته ناراحت شود .
ولی دیدم آرام از جای برخاست و در حالیکه بسویم میامد گفت :
درست است ، ماه خانم اونجا هم هست ، با تو میام .
دست سردش را در دست گرفتم و بسوی اتومبیل هدایتش کردم . در بین راه هیچ گفتگوئی بین ما رخ نداد. بخود جرئت حرف زدن با او را نمیدیدم تا زمانیکه با او نها در ایوان خانه نشسته بودم و برای اینکه کوکش کنم تا سازی بنوازد ، سه تارم را برداشتم و شروع به نواختن کردم ولی قصدم نوازندگی آنهم در حضور مرد بزرگی چون رضا نبود . بلکه از این کار مقصودم آن بود که او را برای نواختن ویولون آماده کنم . آخر رضا هر وقت خودش میخواست ساز میزد و اگر کسی باو ویولون میداد که بنوازد ، ویولون را بسویش پرتاب میکرد و از مجلس خارج میشد .
آنشب هم با توجه باین خصوصیت او ، سعی داشتم کاری نکنم که باعث رنجش او گردد و از پیشم برود .
بعد از چند دقیقه که بی هدف ، آهنگهای جسته گریخته ای را نواختم ( آنهم نه مطلوب که در آن کار مهارت نداشتم ) رضا شروع به زمزمه این شعر در دستگاه همایون کرد :
خدا دلم پر خون شده از دیده ام بیرون شده
دلی که آروم نداره چگونه درمون پذیره
و همینطور که این شعر را زیر لب به تکرار زمزمه میکرد ، بطرف اتاق جنب ایوان رفت و ویولون را برداشت و از همانجا شروع به نواختن کرد .
شور و حال رضا و معاشقه اش با ماه و سوزی که از دل ویولون بدر میاورد ، چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که بقول سعدی شیراز : دامنم از دست رفت و از خود بیخود شدم .
هنگامیکه بخود آمدم ، اشعه خورشید برویم تابیده بود و نور آن چشمانم را هنگام باز کردن آزار میداد .
رضا را دیدم با سری خمیده روی ویولون همچنان مشغول نواختن بود و بنظر میرسید که خواب است زیرا که با ویولونش گاهی تا نزدیک زمین خم میشد و حسی آگاه او را بحالت اولیه خود باز میگرداند .
در آن حالت خود را سبکبال و خرم حس میکردم . انگار تمام مظاهر ناراحتی و اغتشاش فکر ، در اثر صدای ویولون رضا از وجودم رخت بربسته شد و از رنج و غمی که شب پیش آزارم میداد ، دیگر خبری نبود .
نغمه آرام بخش آن ساز سحرآمیز ، ریشه درد را از تنم بیرون آورده بود .
آواز ابوعطا
چنانکه در آواز شور گفته شد ابوعطا یکی از متعلقات آواز شورمیباشد که نت شاهد ابوعطا ، درجه دوم گام شور است و فرود آن بدرجه اول گام شور میباشد .
درین آواز چند گوشه هم که نامهای بخصوص دارد نواخته میشود که از همه مهمتر حجاز است که نخست روی درجه پنجم گام شور می ایستد و سپس بدرجه اول گام شور فرود می آید .
حجاز لحن مخصوص عربهاست و در میان ما هم معمول شده و یکی از الحانیست که کتاب آسمانی ما قرآن را با آن میخوانند . البته حجازی که در میان ما معمولست با حجاز عرب هم بی اختلاف نیست .
ابوعطا آوازیست بازاری که در میان توده ملت رواج کامل دارد .
در اینجا چند برنامه در آواز ابوعطا تقدیمتان میگردد .
برگ سبز 289
با همکاری هنرمندان :
قوامی ، فرهنگ شریف ، رضا ورزنده ، حسن ناهید و جهانگیر ملک
آهنگ : ابوعطا
اشعار متن برنامه از :
علی نقی کمره ای ، رمزی تبریزی ، اوحدی مراغه ای
غزل آواز از :
رفیق اصفهانی ، رضی آرتیمانی ، حزین لاهیجی
گوینده روشنک
گلهای تازه 162
با همکاری هنرمندان :
سیاوش ، رحمت اله بدیعی و هوشنگ ظریف
غزل از حافظ
پیش درآمد از رضا محجوبی
ترانه از درویش خان با شعر ملک الشعرا بهار
گوینده : فخری نیکزاد
صدا برداران : محمد جهانفرد حسن عسگری
تکنوازان ۳۰۸
باهمکاری هنرمندان :
حبیب اله بدیعی ، جلیل شهناز و جهانگیر ملک
تکنوازان ۲۰۳
با همکاری هنرمندان :
احمد عبادی ، اسد اله ملک و جهانگیر ملک
و در آخر
چهارمضراب و آواز همایون با سنتور استاد پرویز مشکاتیان











